تبليغاتX
عاشقانه

عاشقانه

سلام قبل هر چیزی بگم این یه آپ ثابت و مطالب جدید زیر این به نمایش در میان...

خب دوستان بالاخره ما تصمیمونو گرفتیم که یه سر و سامونی به اینجا بدیم ...

 خوشحال میشم که شما دوستان بهم سر بزنید و مطالبتونو واسم بزارید...

از این به بعد تویی این وبلاگ از هیچ قانون و قاعده ای ژیروی نمیکنه هرچی دلتون بخواد میتونید بزارید تا من تو وبلاگ بزارمش...

ولی یه چیزی انتظار جوک و این جورا چیزا رو از من نداشته باشید "خواهشا "چون واقعا معذورم...

هر کی مایل باشه و بخواد کمک کنه میتونه نویسنده ی وبلاگ بشه و خودش هر چی دلش خواست توش بنویسه...

یه خواهشم از همه دوستانی که به این وبلاگ سر میزنن: دوستان گلم لطف کنید بیاد بهم سر بزنید و مطالب و بخونید بعد نظر بدید...نظراتتون هر چی باشه واسه من قابل احترام... از چه چه و به به الکی خوشم نمیاد.. دوست دارم اشکالامو بگید تا بهتر بشم... در مورد هر آپی که میکنم میخوام بخونید و نظر خودتونو برام بزارید چه موافق چه مخالف چون قرار نیست هر چیزی که من میگم درست درست باشه...

                                                                                               ازت همه اتون ممنونم

+نوشته شده در شنبه 1388/12/29ساعتتوسط سایه |

تنهاییم عالمی داره..به خصوص وقتی که همه دورتن اما باز تو تنهایی...

چقد جالبه که ما آدما از همه کسای که درو و برمونن چشم امیدمون فقط به چند نفر یا شایدم یه نفره...

چند نفر(یا نفری)که بودنشون واسه ما مثل داشتن همه دنیاست و نبودنشون پایان زندگی و همه آرزوها...

با این وضع واقعا تنهایی یعنی چی؟؟ به چی مگن تنهایی و به کی میگن تنها؟؟؟

ما که هیچ کدوم تنها نیستیم و همیشه اطرافمون شلوغه اما همیشه تو دلمون تنهایم...

توی درونمون دنبال کی و چی هستیم که با وجود حضور خیلی ها باز احساس تنهایی میکنیم؟؟

این احسای گنگ تنها بودن از کجا میاد؟؟

+نوشته شده در پنجشنبه 1387/04/13ساعتتوسط سایه | |

....

من یه خواهر دارم.. یه خواهر خوب... یه خواهر ناز و عزیز...امـــــــــــــــــــــا...

اما هیچ جا نمیتونم بگم خواهرمه...هیچ جا نمیتونم بکگم من داداششم... هیچ جا نمیتونم اسمشو بیارم و بگم این خواهر گل منه در حالی که بیش از هر خواهری غخوارم بوده و بیش از هر خواهری زحمتمو کشیده و بیش از هر خواهری کمکم کرده...

چـــــــــــــــــــــــــــــرا جامعه ی ما به سمتی کشیده شده که نمیتونم دختری رو که از خون خودم نیست خواهر خودم بدونم در حالی که بیش از خواهری دوسش دارم و بیشتر از هر کس روش غیرت دارم...

چرا هیچکی نمیتونه قبول کنه که دو نفر میتونن بدون اینکه رابطه اشو.ن ناپاک باشه در کنار هم باشن و همدیگرو دوست داشته باشن و به هم کمک کنن...

چرا من نمیتونم یه دختر غریبه رو خواهر خودم بدونم و کنارش باشم و از بودن با اون احساس رضایت و آرامش کنم بدون اینکه ازش سکس بخوام ؟؟؟؟؟ بدون اینکعه بخوام نیاز سکسمو رفع کنه ؟؟؟

چرا جامعه امون جوری شده که فقط خون و پدر و مادر رو مبنای خواهر و برادری میدونه ؟؟؟

پس جایگاه اعتقاد و باور انسانها کجاست ؟؟

با همه ی اینها میگم بگم خواهرم از ورای تمام فاصله ها و بر فراسوی تمامی اعتقادات و باورها دوستت دارم

+نوشته شده در چهارشنبه 1387/04/12ساعتتوسط سایه | |

سلام به همه ی دوستان عزیزم
خب ...بالاخره دوباره این ورا پیدام شد..میدونم دلتون واسم که تنگ نشده بود...
امروز بالاخره کنکورو دادیم.........
حس جالبیه....از یه طرف حس با حال رهایی از درس و... از یه طرفم ترس از...
وقتی به این فک میکنی همه عمرت درس خوندی اما نتیجه اش به اون 4 ساعت بستگی داره جدا دلت به حال خودتو عمرت میسوزه اما........
وقتی آدم به این فک میکنه میتونست بهتر کار کنه و بخونه اما نکرده فقط عذاب وجدانش واسش میمونه که چــــــــــــــــرا...واقعا چرا ؟؟
خب در هر حال خوب و بد گذشت و رفت و موند انتظار تلخ...
بیخیـــــــــــــــــــــــال "هر چند واقعا نمیشه"..

میخوام این وبو از اول بسازم..اون جوری که میخوام..واسه این کار به کمک همه اتون نیاز دارم..میخوام تو وبم از زحمات کسی که تو این مدت خیلی واسم زحمت کشیده تشکر کنم .. میخوام وبمو واسه اون بسازم

کیا حاضرن کمکم کنن ؟؟

 

+نوشته شده در جمعه 1387/04/07ساعتتوسط سایه | |

چقدر بده حس کنی عزیزترین کست داره بهت خیانت میکنه اما نتونی چیزی بگی تا عشقو دوست داشتنتو نبرن زیر سوال...

چقد دوست داشتم عشق منم مثل همه آدما بود

کاش هیچ وقت عاشق نمیشدم تا یه همچین روزی رو نمیدیدم

عشق؟؟؟

چرا همه میخوان عاشق بشن؟؟؟

یعنی چیزی که من دارم عشقه ؟

پس چرا این شکلیه ؟

همیشه دوست داشتم عاشق بشم  اما نــــــــــــــــه دیگه اینو نمیخوام

من میخوام همه عاشقم بشن

خسته شدم

از این زندگی نکبت بار پر از درد خسته شدم

منم آدمم چرا کسی اینو نمیفهمه؟؟

شاید بگید قشنگی عشق به درد و رنجشه

کاش یکیتون جای من بود

درد و رنج عشق قابل تحمله اما واسه وقتی که تو رو بخوان نه اینکه..........

 

 

+نوشته شده در جمعه 1387/01/30ساعتتوسط سایه | |

می خوام به سردی شب هام بخندم....

می خوام به پوچی فردام بخندم....

وقتی می بینمت با دیگرونی....

تو اوج گریه هام می خوام بخندم....

می خوام داد بزنم تنهای تنهام....

می خوام وقتی میگم تنهام بخندم....

+نوشته شده در پنجشنبه 1386/12/23ساعتتوسط سایه | |

ع ش ق چیست؟؟ تعبیر "روحـــانی" ما آدمها از نیازهای"جسمـــــانی"؟

آیا اینگونه است که چون نمی خواهیم شبیه به ســــــایر مخلوقات خداوند باشیـــــم

از هوشمان استفاده کرده ایم تا برای نیازهایی نظیر مسایل جنســـــی عاطفی و فرار از

تنهایی سرپوشی پیدا کنیم ؟

سر پوشی به نام عشــــــــــــق؟

            

    

عشق... به شکل پـــرواز پرنده س دور از جسم .

بر فراسوی مــن .

جایی میان رویا و خیــــــال .

آنسان که می خواهم باشم و نیستم .

مثل نوری که سر از هر روزنه ای در می آورد تا به اتاقهای تاریک خبراز امـــید بدهد.

در دیگری غــرق شدن.

یافتن مـــــن در تــــــو.

دین آینه روح و سرخوردگـــی از فرتوت زمان.زخـــم زبان.

علیه افعال بد و امیــــال شیطانی.

شکلی از پرواز پرنده.

نه خود آن .

واحه ای در قفس دنیــــــا .

صورت خوش سیرتی که یک پارچه

گل سرخ بود و من در کنارش سرشار از آواز پــــــروانه .

 

                                  

 

     خب دوستان گلم بالاخره آپ کردم

موضوعم عشقه

تو دنیای امروز ما متاسفانه مفهوم عشق بد تعریف شده

من در اینجا

به دوتا از برداشتهای متداول و رایجش اشاره کردم

خوشحال

میشم شما هم برداشتهای خودتونو از عشق برام بزارید

تا آپ بعدی

به زودی آپ می کنم به شرطی که بخواهید

عشق

 

+نوشته شده در یکشنبه 1386/05/21ساعتتوسط سایه | |

ندایی از فراسوی خیال مرا می خواند که دریاب مرا

 و چه محزون به مانند آواز شباهنگ مرغ عشقی اسیر می خواهد

که مرا برهان زین بند نمور که مرا پـــــــــــــــرواز بایـــد

به دنبال صدا به هر کوی نظر می کنم هر چه می روم کمتر میابم ز او نشانه ای

غمگینم ناراحتم

به خود می گویم پس که بود که مرا می خواند که رهایم کن پروازبده مرا

صدا کنون پرطنین تر از همیشه می گوید حال آمدی این منم که تو را می خوانم

من خودتم.......

+نوشته شده در یکشنبه 1386/04/31ساعتتوسط سایه | |

دلم خیلی گرفته دوست دارم از دلم بنویسم

      قلم و کاغذ میارم اما...

اما...

با هر واژه که به روی کاغذ میارم  صدایی ساییدن استخوانم وصدای خراشیده شدن پوستم با تهی شدن قلبم به گوش می رسد

خوب که می نگرم در میابم که با قلمی از استخوانم با جوهری از خون دلم بر روی پوستم می نویسم ...

نمی دانم چه باید کرد در همه حال خودآزاری است

             چه گفتن و چه سکوت.....

+نوشته شده در یکشنبه 1386/04/31ساعتتوسط سایه | |

همه هستی من آیه ی تاریکی ست

که تو را در خود تکرار کنان

به سحر گاه شکفتن ها و رستن ها ابدی خواهد برد

من در این آیه تو را آه کشیدم آه

من در آیه تو را

به درخت و آب و آتش پیوند زدم

زندگــــــــی شــاید

یک خیابان درازست که هر روز زنی

زندگــــــــی شــاید

ریسمانی ست که مردی با ان خود را از شاخه می آویزد

زندگــــــــی شــاید طفلی ست که از مدرسه بر میگردد

زندگــــــــی شــاید افروختن سیگاری باشد در فاصله رخوتناک دو هم اغوشی

یا عبور گیج رهگذری باشد

که کلاه از سر بر می دارد

و به یک رهگذر دیگر با لبهندی بی معنی می گوی:(( صبح به خیر ))

زندگــــــــی شــاید آن لحظه ی مسدود ست

که نگاه من در نی نی چشمان تو خود را ویران می سازد

و در این حسی است

که من آن را با ادراک ماه و با دریافت ظلمت خواهم امیخت

در اتاقی که به انداره ی یک تنهایی ست

دل من

که به اندازه ی یک عشق است

به بهانه هی ساده ی خوشبختی می نگرد

به زوال زیبای گل ها در گلدان

به نهالی که تو در باغچه ی خانه مان کاشته ای

و به آواز قناری ها

که به اندازه ی یک پنجره می خوانند

آه...

سهم من اینست

سهم من اینست

سهم من

آسمانی ست که آویختن پرده ای ان را از من می گیرد

سهم من پایین رفتن از پله ی متروکی ست

و به چیزی در پوسیدگی و غربت و اصل گشتن

سهم من گردش حزن آلودی در باغ خاطره هاست

و در اندوه صدایی جان دادن که به من می گوید:

((دستهایت را

دوست می دارم !))

دستهایم را در باغچه می کارم

سبز خواهم شد می دانم می دانم می دانم

و پرستو ها در گودی انگشتان جوهری ام

تخم خواهند گذا شت

گوشواری به دو گوش می اویزم

و به ناخن هایم برگ گل کوکب می چسبانم

کوچه ای هست که در انجا

پسرانی که به من عاشق بوده اند هنوز

با همان موهای در هم و گردن های باریک و پاهای لاغر

به تبسم های معصوم دخترکی می اندیشند که یک شب او را

باد با خود برد

کوچه ای هست که قلب من ان را

از محله های کودکی ام دزدیده است

سفر حجمی در خط زمان

و به حجمی خط خشک زمان را ابستن کردن

حجمی از تصویری آگاه

که ز مهمانی یک ایینه بر می گردد

و بدین سان است

که کسی می میرد

و کسی می ماند

هیچ صیادی در جوی حقیری که به گودال می ریزد

                                        مرواریدی صید نخواهد کرد

من

پری کوچک غمگینی را

می شناسم که در اقیانوسی مسکن دارد

و دلش در یک نی لبک چوبین

می نوازد آرام آرام

پری کوچک غمگینی

که شب از یه بوسه می میرد

و سحر گاه از یه بوسه به دنیا خواهد آمد

پری غمگین خواهرم معصومه تولد دوباره ات را تبریک می گم

+نوشته شده در چهارشنبه 1386/04/20ساعتتوسط سایه | |

_____*#######*
___*##########*
__*##############
__################
_##################_________*####*
__##################_____*##########
__##################___*#############
___#################*_###############*
____#################################*
______###########I LOVE YOU##############
_______############################# تقدیم
________###########################
__________###
wWw.Raghsebad200.Blogfa.Com##             به
___________*#####################
____________*##################                 همه
_____________*############### عـــاشـــقـــــان
_______________#############
________________##########             دلـــــــــــــسوخته
________________*#######*
_________________######
__________________####
__________________###

+نوشته شده در یکشنبه 1386/04/17ساعتتوسط سایه | |

 وقتي که من عاشق شدم ....

شيطان به نامم سجده کرد ....

 ادم زميني تر شد و عالم به ادم سجده کرد ....

من بودم و چشمان تو ....

نه آتشي و نه گلي ....

چيزي نميدانم از اين ديوانگي و عاشقي

+نوشته شده در یکشنبه 1386/04/17ساعتتوسط سایه | |

من دیگه خسته شدم بسکه چشام بارونیه

پس دلـــــــــم تا كي فضاي غصه رو مهمونيه

 

من ديگه بســــــــــــــه برام تحمل اين همه غم

بســــــــــــــــه جنگ بي ثمر براي هر زياد و كم

 

وقتی فایده ای نداره غصه خوردن واسه چی

واسه عشقای تو خالی ساده مردن واسه چی

 

نمی خوام چوب حراجی رو به قلبم بزنم

نمي خواهم گــناه بي عشقي بيقته گردنم

 

همه حرف خوب می زنن اما کی خوبه این وسط

بد و خوبش به شمـــــــا ما که رسیدیم ته خط

 

قربونت برم خدا چقدر غـــــــــريبي رو زمين

اره دنيا ما نخواستيم دلــــــــو با خودت نبين

 

این همه چرخیدی و چرخوندی اخرش که چی

اون بلیط شانس دائم بگو قسمت کی شد

 

همه درویش همه عارف جای عاشق پس کجاست

این همه صلسم و ورد جای خوش دعا کجاست

 

نمیخوام در بدر پیچ و خم این جاده شم

واسه اتيــــــــــش همه يه هيزم آماده شم

 

يا يه مـــــــــــــــــوجود كم و خالي پر افاده شم

وایسا دنیا وایسا دنیا من می خواهم پیاده شم

 

 

+نوشته شده در یکشنبه 1386/04/17ساعتتوسط سایه | |

نه به ابر،

نه به آب،

نه به برگ،

نه به این آبی آرام بلند،

نه به این خلوت خاموش کبوترها،

نه به این آتش سوزنده که لغزیده به جام،

من به این جمله نمی اندیشم.


به تو می اندیشم

ای سراپا همه خوبی،

تک و تنها به تو می اندیشم.

همه وقت

همه جا

من به هر حال که باشم به تو می اندیشم.

تو بدان این را، تنها تو بدان!

تو بیا

تو بمان با من، تنها تو بمان!


جای مهتاب به تاریکی شب ها تو بتاب

من فدای تو، به جای همه گل ها تو بخند.

اینک این من که به پای تو در افتادم باز

ریسمانی کن از آن موی دراز،

تو بگیر،

تو ببند!


تو بخواه

پاسخ چلچله ها را، تو بگو!

قصۀ ابر هوا را، تو بخوان!

تو بمان با من، تنها تو بمان


در دل ساغر هستی تو بجوش،

من همین یک نفس از جرعۀ جانم باقی ست،

آخرین جرعۀ این جام تهی را تو بنوش

        فرامرز گل ممنون

+نوشته شده در پنجشنبه 1386/04/14ساعتتوسط سایه | |

تو را می خواهم ودانم که هرگز

به کام دل در آغوشت نگیرم

تویی آن آسمان صاف و روشن

من این کنج قفس مرغی اسیرم

                               زپشت میله های سرد و تیره

                              نگاه حسرتم حیران به رویت

                             در این فکرم که دستی پیش اید

                             و من ناگه گشایم پر به سویت

در این فکرم که در یک لحظه غفلت

از این زندان خامش پر بگیرم

به چشم مرد زندانبان بخندم

کنارت زندگی از سر بگیرم

                           در این فکرم من و دانم که هرگز

                           مرا یاری رفتن زین قفس نیست

ا                           گر هم مرد زندانبان بخواهد

                          دگر از بهر پروازم نفس نیست

زپشت میله ها هرصبح روشن

نگاه کودکی خندد به رویم

چو من سر کنم آواز شادی

لبش با بوسه آید به سویم

                         اگر ای آسمان خواهم که یک روز

                         از این زندان خامش پر بگیرم

                        به چشم کودک گریان چه گویم

                       ز من بگذر که من مرغی اسیرم

من آن شمعم که با سوز دل خویش

فروزان می کنم ویرانه ای را

اگر خواهم که خاموشی گزینم

پریشان می کنم کاشانه ای را

فروغ فرح زاد

+نوشته شده در پنجشنبه 1386/04/14ساعتتوسط سایه | |

عاشقی آنست که بلبل با رخ گل می کند

               صدبار جفا بیند باز تحمل می کند

یا تحمل می کند یا تکیه بر گل می کند

              عاشقی پنهان نماند عاقبت گل کند

           

گر همسفر عشق شدی مرد سفر باش

هم منتظر

          حادثه

هم فکر

       خطر باش

+نوشته شده در سه شنبه 1386/04/12ساعتتوسط سایه | |

 

زندان؟!

       زندان فقط چهر میله اهنی نیست

 که مقابل انسان بایستد

و مانع دیدن آسمان بشود

نه؟!

قلبهای بدتر از سنگ و تهی از

محبت می توانند بدتر از زندان

باشند

 

+نوشته شده در سه شنبه 1386/04/12ساعتتوسط سایه | |

ای خدا من به کس کار ندارم ولی

از همه زخم خوردن شده کارم.

یک بهونه برای خوندن و بودن ندارم

تو گلوم پر از غمه هوای موندن

ندارم.

+نوشته شده در سه شنبه 1386/04/12ساعتتوسط سایه | |

شب بی تو شب بی من شب دل مردهای

تنها بود.

شب رفتن شب مردن شب دل کندن

از یار بود.

به دادم برس تو ای ناجی تبار من به دادم

برس تو ای قلب سوگوار

من...

 

+نوشته شده در سه شنبه 1386/04/12ساعتتوسط سایه | |

زندگي چون قفسي است...

   قفسي تنگ و پر از تنهايي و چه خوب است..

        لحظه ي غفلت آن زندانبان بعد از آن هم پرواز ....

                                    

تو كيستي كه من اينگونه بي تابم      شب از هجوم خيالت نمي برد                                

  خوابم تو چيستي كه من از موج هر تبسم     تو بسان قايق سرگشته روي گردا بم

+نوشته شده در سه شنبه 1386/04/12ساعتتوسط سایه | |